391
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 11:06
توی هفده هجده سالگیم اگه یه مداد میدادن دستمو میگفتن پنجتا صفت که نیستی رو اینجا بنویس لابد مینوشتم "غیرتی _ حسود _ پرتوقع _ خودخواه _ طعنه زن" حالا این که آخری چجوری صفتیه هیچی، به هر حال مطمعنم تا اون موقع ذره ای ازین حالتا رو نداشتم و یا اگه داشتم بروز نداده بودم که حتی خودمم از وجودشون خبر نداشت...
388
-
تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 14:51
روزای خوب تا اونجایی خوبه که باید خسته و کوفته بری خونه تو تنهایی خودت دلت تنگ شه و نفهمی الان خوبی یا بد..
تنبلی برای لاغری میتونه مفید باشه شاید!
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 6:40
سه روزه همه وسایلمو ریختم وسط خونه تکونی کنم! امروز دیگه گفتم تا تمومش نکردم ناهار نمیخورم. منی که ساعت دوازده و نیم هر روز طاغت از کف میدادم و سفره مینداختم یه ذره هم گرسنه ام نشده :| اتاقمم که هنوز همون وضعه!
تصمیماتِ عملی نشدنیِ قبل از ترم
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 6:40
دلم میخواد این ترم مث اون دختر خرخونه شم که ساعتای ناهار میرفت یه گوشه درس میخوند به جای غذا خوردن و هیچ دوستی نداشت! خیلی اسمارت به نظر میاد ولی آدم گرسنه چجوری درس میخونه اصلن؟!!
الکی پست میزارم اتاق تمیز کردنم عقب بیوفته :|
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 6:40
یه ماهه دارم میگم آخجون بلاخره میررررم دااانشگا ولی هنوز یه هفته دیگه هم باید صب کنم :|
382
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 18:08
دیروز وسط غم و عصاب خوردیم پیله کردم به اتاقم و شروع کردم به تکوندنش. داشتم استیکرای رو دیوار رو میکنم که یکیش خیلی به دلم نشست، نوشته ای که هر روز جلو چشمم بود و میخوندمش! "leave the situation, change the situation, accept it. All else is madness" همینو با خودم زمزمه کردم و سعی کردم موقعیت رو یه کا...
.
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 14:17
چرا یه کاری میکنی احساس کنم بیخودی ام؟!
...
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 17:31
سوار تاکسی شدم، گرم بود و خسته بودم هم جسم هم روحم! خانمی که قبلتر از من سوار شده بود جای دو نفرو گرفته بود، با خودم فکر کردم کرایه دو نفر هم حساب میکنه. ولی جلوتر وقتی راننده برای مرد جوونی ایستاد فهمیدم نوچ قراره به خاطر زانوهای خانم مسن من خیلی جمع جور بشینم. خانم خندید و گفت باید جلو مینشتم و یه...
دلم تنگ میشه اینجوری
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 17:30
هفته ای یه بار، دو تا سه ساعت همه وقت خوشیه که با هم میگذرونیم! اینه که میخوام هر روز بعد از ظهر پنجشنبه باشه نه تلفنای مقطع و کوتاه و هلهلکی. نه این که بخوام هر روز پیشت باشم، میخوام هر روزت مال من باشه!
تابستون تموم شوووووو
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 17:30
فرداعم یه روز تخمیه دیگه. پونزده ساعت کلافگی و سر در گمی..مامانم امروز میگه شبا از نگرانی حالت "نوسانی"ت خوابم نمیبره، مبگم مادر من خب بیکارم سه ساعتم تو روز کار خونه کنم، یه ساعت کتاب بخونم یع ساعت فیلم ببینم، چار ساعت ول بگردم هنوز شیش ساعت دیگه میمونه خب داره حالم بهم میخوره از زندگیم دیگه :|||
377
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 17:30
خواب دیدم عروسیمه. من ازین دخترام که از یه سالگی عشق عروس شدن داشتن، هنوزم منتظرم بلاخره ازدواج کنم و خانم خونه شم و مامان و... هیچوقت فکر نمیکردم خواب ببینم عروسیمه و با حالت تهوع بیدار شم!!! الان که بیدار شدم یادم نیست طرف کی بوده، مامانم انقد بدجنس شده بود تو خواب که الان نمیخوام ببینمش و نیما.. ...
379
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 17:30
امروز تخمی نیست! تازه ساعت هم کش نمیاد برعکس تند میره جلو و تا به خودم میام همه پیش تو بودنم تموم شده!! آخرین جمعه تابستونه و هرچی برنامه میشده توش جا دادم. بلاخره سبد گوگولیمو آماده کردم، ماکارونی نارنجیِ نارنجی هم منتظره بپزونمش و دوتا بلیت سینما که قبلش هولهولکی قهوه میخوریم زبونمونو میسوزونیم. ف...
25.شهریور.95
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 17:30
حالم فوق العاده است. :)
361
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 5:31
یه دختر ترک هست، ازین مدل دختر خفنا همش سیا سفید میپوشه، نیما ازش خوشش میاد بعد هی عکس از پرنده تو آسمون میزاره، پارسال که رفته بودیم بوشهر اون عکس هدر رو گرفتم فقد برای این که بتونم ثابت کنم میتونم بع اون خفنی باشم! کلمه "رقت انگیز" برای همچین وضعیتا اختراع شده..
362
-
تاریخ: 1395/6/19 ساعت: 5:31
امروز میخوام یه کیک درست کنم که خیلی خوشمزه شه و دیگع بهم نگن رشته هنریتو عوض کن :( یه نقاشی با آبرنگ بکشم و به تخمم نباشه بلد نیستم! کتابمو تموم کنم، یه ساعت هم حلقه بزنم و به داداشم بگم دوسش دارم. آخر شب هم بیام بنویسم من چقد مفیدم. امروز میخوام برای دل خودم خیلی خوب باشم و اینا ^_^
پاییز 93
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 8:18
هرقدم زور بزنم اون پاییزِ پر از خش خش، پر از عطر قهوه، نگاه زوم شدت روی چشمام و دستم توی دستت توی جیبت، تن تن تا ته خیابون راه رفتن و زیر بارون گم شدن، اون پاییزِ پر از یواشکی بر نمیگرده!
347
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:14
میدونم تا یه تیکه ای که مونده تو یخچالو نخورم خوابم نمیبره، میدونم تا یه تیکه مونده تو یخچالو بخورم از دل درد خوابم نمیبره
آسمون خاکستری یاد مسابقه کوییدیحِ زندانی آزکابان میندازتم.
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:14
حدودن بیست روز دیگه پاییز شروع میشه، یعنی از حدودِ بیست روز دیگه نگاهم به آسمون خیره میمونه تا کی خاکستری شه و التماسش کنم بیاره..
لاخره نویسنده نشدم کلاهبردار میشم حتمن :))
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:14
فنجون برگشته اشو برداشتم، اژدها دیدم تو نبرد با پری، دیو له شده زیر پای گرگینه و پیرمرد مریض! یه لحظه خودم شوک شدم چجوری این چرت و پرتا رو دارم سر هم میکنم.
353
-
تاریخ: 1395/6/17 ساعت: 3:14
روزام دو قسمت شدن، یا تو اتاق تاریک و گرمم ته تخت چپیدم هیچ کاری نمیکنم و همش فک میکن مریضی لاعلاج گرفتم هی میگم دچار رخوت شدم! یا این که همزمان چارتا کار انجام میدم و بازم دلم میخواد بیشتر کار کنم و همه جا رو پر از نور میکنم... بین این دو حالتم یه مرز خیلی خیلی باریکه و اصلن نمیفهمم کی ازین به اون ...